| سلام به همگی دوستان مهربونمون
پنج شنبه هفته گذشته بالاخره ما هم خاله محبوبه و داداش محمد را پاگشا کردیم البته به دلیل اینکه در زمان آشپزی گل پسر به عنوان یک عضو جدا نشدنی دائما به من چسبیده و یک ریز میگه مامانی اییا (بیا) مطمئن بودم که در خانه نمی تونم پذیرایی شایسته ای داشته باشم این شد که رستوران دعوتشون کردیم . پسرکم هم مثل آقا ها نشسته بود اما به محض اینکه غدا ها سرو شده از صندلی پایئن آمد و به تمام میز ها سرکشی کرد که ببینه بقیه دارند چی میخورند و نکنه سر میز ما چیزی کمتر از بقیه باشه خلاصه اینکه چه زحمتتون بدم نه به اون اولش که اینقدر آروم نشسته بود و نه به آخرش که پاک آبروی ما رو برده بود و من و بابایی دائم باهاش درگیر بودیم .
روز جمعه هم تولدم بود و کلی خوش گذشت جا داره از تمامی عزیزانی که منو شرمنده کردند حسابی تشکر کنم البته جالبه بدونید که همون روز یعنی ۸ شهریور تولد بابا جون ( بابای بابا محسن) هم بود و روز قبلش هم روز تولد مادر جون( مامان بابا محسن ) بود و البته ۱۵ شهریور هم تولد داداش محمد و ۲۷ شهریور هم تولد محبوبه جون هست خلاصه نمیدونید چه خبره این شهریور ماه .
شنبه هم یک عالمه پیراشکی درست کردیم و محبوبه و محمد جون را هم دعوت کردیم اگر چه پیراشکی درست کردن با اعمال شاقه بود در یک چشم به هم زدن که از گل پسر غافل شدم دیدیم از تکیه گاه مبل بالا رفته و خدا به ما رحم کرد که نیفتاده بود و همچنین تمامی لباسهایی را که شسته بودم از روی رخت آویز به روی زمین ریخته بود اما پیراشکی ها خیلی خوب از آب در آمده بود جای همگی خالی .
این روز ها گل پسر خیلی بی اشتهاشده و غذا نمیخوره و این قضیه حسابی اذیتم میکنه و هر روز باید هزاران ترفند بکار ببرم تا گل پسرم غذا را بخوره . یکروز کچاب بریزم روی غذا و یکروز با موسیقی ، يكروز توي تاب بشينه و يكروز سوار سه چرخه غذا ميخوره ... به همين دليل يكشنبه به پزشك مراجعه كرديم اول كه دكتر عباسي زير بار نمي رفت دارويي واسه گلپسر بنويسه اما وقتي اصرار و پافشاري ماماني را ديد به نوشتن تونيك مينادكس اكتفا كرد
|