تبليغاتX
یادداشتهای مامانی و گل پسر
لیست وبلاگ های فارسی پرشین وبلاگ
یادداشتهای مامانی و گل پسر
ازدواج عمه مهسا +شب یلدا
سلام به دوستاي گلمون

هفته گذشته را كامل مشغول مراسمات ازدواج عمه مهسا و دايي امير بوديم و خوب اين بهترين فرصت بود براي گلپسري كه تا ميتونه آتيش بسوزونه و كسي هم فرصت دخالت در امورات آقا را پيدا نكند    بخصوص اينكه بابا محسن هم از روز دوشنبه ماموريت رفتند و پنج شنبه برگشتندو اين موضوع موجب شد كه متاسفانه در جشن  عروسي عمه مهسا هم حضور نداشته باشند 

به دنبال برگشت بابايي من هم جمعه براي حضور در جلسه اي به تهران رفتم و گلپسر را به دست مامانم يا بقول علي مامان دون (جون) سپردم و اين شد كه شنبه شب وقتي به آبادان رسيدم با شكايات واصله از اين طرف و اون طرف متوجه شدم وروجكم حسابي دلتنگي كرده و  دمار از روزگار كليه دست اندر كاران در امر نگهداري از گلپسر در آورده

شب يلدا

روز شنبه ساعت ۶ بعد از ظهر به اتفاق بابا محسن مستقيم از فرودگاه به بازار رفتيم هندوانه و انار و آجيل خريديم و به منزل رفتيم مامان و  محبوبه جون و داداش محمد را هم دعوت كرديم .

بلافاصله بعد از رسيدن به خانه سفره شب يلداي رنگيني به كمك بابا محسن چيديم .

خلاصه اينكه مامان با يك ظرف آش رشته ، و محبوب جون هم با آلوجنگلي و آلبالو و قيسي و... ساعت ۸.۵ به منزل ما  آمدند و جاي همگي دوستان گلمون خالي شب خيلي خوبي بود .

گلپسري شب يلدا تازه براي اولين بار لواشك خورد كه خيلي هم به دهنش مزه كرده بود و و دائما بهانه لواشك را ميگرفت .

ميوه مود علاقه گلپسرم باباگال ( پرتقال)

این پست مربوط به شب یلدابود که تازه قطعی شده

 

 
لینک نوشته
دوشنبه دوم دی 1387 -- مامانی 

گل پسر نازنین مامانی
سلام به تموم مهربونهای

بعد از حدودا دو هفته شلوغ تقریبا میشه گفت سرم خلوت شده

 حدودا ۲ هفته ای بود که  گل پسری خیلی سحر خیز شده بود نمیدونید صبحها برای رفتن به سر کار با چه مکافاتی روبرو بودم ... چه حکایتی داره سر کار فتن ما . اما به لطف خدا امروز حسابی خواب بود  حتی جرات نداشتم ببوسمش که مبادا بیدار بشه و باز قصه تکرار بشه .

دلم واسه گلم خیلی میسوزه .نمی دونید وقتی از سرکار برمیگردم چطور به طرفم میدوه یکباره دلم میریزه که مبادا زمین بخوره و مقتی خودش را توی بغلم جا میده و از ذوق فراوان با اون لبهای کوچولو و غنچه اش تند تند صورتم را بوسه باران میکنه .... خدای من تو چقدر مهربونی که تمام دنیا رو توی بغل من جا دادی   و چقدر دلم میگیره وقتی که احساس میکنم گلم دلتنگمه وقتی میبینم دور ماندن از مامانم واسه خودم حتی یکروز هم غیر قابل تحمله دلم میگیره که باید از ۷صبح تا ۴ بعد از ظهر از نازنین دردونه ام دور باشم

روز شنبه جای همگی خالی لبو درست کردم و به اتفاق محمد و محبوبه جون و مامان جون و فاطمه رفتیم فضای سبز نرسیده به فلکه فرودگاه  خیلی خوش گذشت

امان از دست گلپسری نه به اون پدر که اصلا هیچ میونه ای با حبوبات نداره و نه به این پسر که عاشق حبوباته و به قول خودش دائما  ( بی بی یا ) میخواد . هر غذایی که درست میکنم باید به حر حال نوعی بی بی یا درش بکار رفته باشه

کلمات جدید پسرم :

قند : گند

قاشق : گلگل

بادبادک : بادبادی

یه نکته جالب چند روز پیش  وقتی با علی بازی میکردم مجموعه حیوانات اهلی را اورده بودم  اسم حیوان و صداش را از علی میپرسیدم

مامانی : علی این چیه ؟

علی : پیشی

مامانی : پیشی چی میگه ؟

علی : میو میوووووووووووووو 

مامانی : علی این چیه ؟

علی : ار

مامانی : ار نه مامان خر . ار صداشه بگو خر

علی : ار

مامانی از ته گلو : علی بگو خخخخخخخخخخخخخخخخ

علی : خخخخخخخخخخخخخخخخخخ

مامانی:  حالا بگو خر

علی : ار

مامانی :....

اینهم یه گلپسر ژولی پولی من

اینهم گلپسر ژولی پولی نق نقو ( وای خدای من چه شود )

دیروز بابا محسن  گل پسر را بخاطر کشیدن و به زمین انداختن  لباسها خیس از روی رخت آویز تنبیه کرد

پسرکم میخواست خوابیده گریه کنه که سرش به زمین خورد و من که تا حالا همیشه اینجور مواقع با بابای هماهنگ بودم نا خوداگاه به سمتش رفتم و بغلش کردم نمی دونید چقدر خودش را واسم لوس کرد و البته  چشمتان روز بد نبیند که گلپسری تا یکساعت بعد با دهانی کاملا باز فریاد میکشید تا توجه  بابا محسن را هم به خود جلب کند و البته در کمال ناشیگری به محض اینکه بابا محسن گلپسرم را بغل کرد به بابای میگه :

بابا علی آن به به  ( ترجمه : یعنی بابایی علی را با ماشین ببر بیرون و براش بستنی بخر ) میبینید گلپسرم چقدر مختصر و مفید صحبت میکنه  

 

 

 
لینک نوشته
دوشنبه هجدهم آذر 1387 -- مامانی 

تولدت مبارك
سلام سلام صد تا سلام

واي يادش بخير انگار همين ديروز بود كه در حاليكه  از فرط درد توان باز كردن چشمهام را نداشتم در حاليكه سرما تمام وجودم را گرفته بود و حسابي كرخت شده بودم از محبوبه پرسيدم پسرم را ديدي ؟ سالمه ؟ خوشكله ؟

      تولد دو سالگي گلم هم به سلامتي برگزار شد     

مامان و بابا بهترينهاي دنيا را برات آرزو ميكنند علي گلم

تولدت مبارك عزيز دلم


جاي همه دوستاي گلمون خالي بود

جمعه صبح زود با کمک محمد و محبوبه جون و دوست گلم فاطمه دست بکار شدیم سالن را تزئین کردیم و ساندویچ ها را پیچیدیم .واقعا دستشون درد نکنه حسابی زحمت کشیدند

مهمانها شامل :

مامان جون ( مامان خودم )

مامان جون و بابا جون (مامان و بابای محسن )

آجی محبوب جون و داداش محمد

عمه ساراجون و دایی مهرداد و پردیس جون

عمو سعید و زن عمو فاطمه و نیوشا جون

عمه مهسا جون و دایی امیر

و محمد مهدی نازنین دوست گلپسرم

و همگی خیلی خیلی زحمت کشیدند که جا داره اینجا از همگی بخاطر حضورشون در تولد گلپسرم که گرمی بخش محفل ما بود و بخاطر هدیه های قشنگی که واسه گل ما آوردند یک دنیا تشکر کنم

محمد مهدی جون سر ساعت ۶ به منزل ما اومد و اولین مهمان پسرم بود که البته بخاطر اینکه یک برنامه از پیش تعیین شده هم داشتند تنها نیم ساعت حضور داشت .

نمی دونید طی این نیم ساعت چقدر به این دوتا کاکل زری ها خوش گذشت حسابی رقصیدند و بازی کردند وبطوریکه من به این فکر افتادم که ایکاش فاميلهاي ما اينقدر به فكر كنترل جمعيت نبودند اونوقت هر كدام حداقل با دو سه جين بچه به تولد گپسرم ميامدند و كلي گل پسر ما مسرور ميشد

  خلاصه طي مراسم تولد كلي پسركمون مجلس گرمي كرد و ما علاوه بر اينكه فهميديم پسركمون در زمينه هاي مجلس گرم كني و حركات موزون بسيار مستعد هست به يك نكته قابل توجه ديگر هم در زمينه بچه هاي اين دوره و زمانه پي برديم و آنهم اينكه ماشالله پچه هاي امروزي به اين سادگي كلاه سرشون نمي رود حالا اين كلاه از هر نوعش كه ميخواد باشه حتي كلاه تولد باور نمي كنيد خودتون ببينيد

 

و بالاخره نتيجه



اينهم يكسري از عكسهاي مسافرت به اصفهان

 

 

 گلپسري در ساحل زاينده رود

از تمامي دوستان گلي كه تولد گلپسر عزيزم را تبريك گفته بودند يك دنيا ممنون

 
لینک نوشته
دوشنبه چهارم آذر 1387 -- مامانی 

گل پسر در اصفهان
سلام به تمام دوستهاي گل نازنينمون

خوب بالاخره ما هم برگشتيم حسابي هم شرمنده دوستاي گلي هستيم كه بهشون سر نزديم

نمي دونم واسه چي هر سال ما فصلهاي پائيز و زمستان را براي مسافرت به اصفهان انتخاب ميكنيم و من و بابامحسن هم سرماخوردگي را با خودمون سوغات مياريم  اما به نظرم اصفهان يكي از قشنگترين شهرهاي خداست به هر گوشه اي كه نگاه ميكني زيبايي و عظمت چشمات رو خيره ميكنه .

خلاصه روز پنجشنبه اول صبح به اتفاق مامان جون و محمد و محبوبه جون به سمت اصفهان راه افتاديم و در مسير رفت از شوش آرامگاه حضرت دانيال بازديد و زيارت كرديم جالب بود گل پسرم حاضر نبود از ورودي خانمها وارد حرم بشه خب ديگه پسركم مرد شده . در مسير رفت به محلي به نام تنگه فني رسيديم كه جاي همگي خالي پيشنهاد ميكنم اگر گذرتون اونطرفها خورد حتما غذاشو امتحان كنيد گل پسري از اونجايي كه ديگه مرد شده غذاشو هم خودش انتخاب كرد زرشك پلو با مرغ كه البته با وجودي كه من در مورد نحوه پخت و عطر غذاهايي كه با ماكيان پخته بشه خيلي سخت گيرم اما حقيقتا دست آشپزباشي  ( كه البته بعدا فهميديم آشپز باشي يه مكانيك بوده ) درد نكنه و يه سوپ جو خورديم كه ... واي دلم از گرسنگي ضعف رفت .

  مسير آبادان تا اصفهان را 24 ساعته رفتيم وهر جا هم ميرسيديم يه چيزي خريديم كه البته با تذكر بابا محسن مبني بر اينكه هر گونه خريد ديگر مستلزم اين هست كه خريدار بالاي باربند بنشينه خريدمون را موقتا تا اصفهان متوقف كرديم .

گل پسري تمام مسير رفت و برگشت به من چسبيده بود و خلاصه اينكه دل و قلوه اي به مامانش ميداد كه بيا و ببين .

با وجود اينكه همه معتقدند آب اصفهان سنگينه و آدم كم غذا ميشه اما خوشبختانه در مورد گل پسرم اينجور نبود و ماشالله خيلي خوش اشتها شده بود اما خوب خيلي خيلي غذر ميخوام گلاب به روتون اين موضوع تبعاتي هم در بر داشت كه باعث شده بود بازديد كنندگان شهر زيباي اصفهان سراغ جاهاي ديدني شهر را بگيرند و ما خيلي ببخشيدا سراغ سرويس بهداشتي جاهاي ديدني شهر را

چند روزي هم  منزل دايي رفتيم و حسابي به زحمتشون انداختيم و جا داره كه كلي از محبتشون تشكر كنيم .

ني ني نازنين آقا رضا و زهرا جون آقا محمد مهدي گل را هم ديدم كه كلي پسركم هم عاشقش شده بود و باهاش ميونه داشت طوري كه حتي طفلكي موقع خواب هم از دست محبت هاي گاه و بيگاه پسرك ما در امان نبود .

گلپسري  از نظر كلامي پيشرفت چشمگيري داشته و خيلي خوب منظورش را ميرسونه در حال حاظر تنها مشكلي كه باهاش دارم قضيه دلتنگي ها و نا آرامي اول صبح پيش از سر كار رفتنه كه خيلي ناراحتم ميكنه . بارها و بارها خودم را بخاطر روزانه 9 ساعت دور از خانه بودن و حضور در محل كار سرزنش ميكنم . امروز مجدد جهت حل اين مشكل از دكتر آزاد فلاح وقت گرفته ام.

 راستي تا يادم نرفته فردا تولد گل پسرمه  و از همینجا تمامی دوست جونامون را دعوت میکنیم . خداي من گل قشنگم داره وارد سومين سال از زندگيش ميشه نميدونم چطور بايد  بخاطر اينهمه زيبايي و نمكي كه به زندگي من دادي سپاسگذار باشم.

  

 
لینک نوشته
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 -- مامانی 

روز كودك مبارك
سلام به همه گلهاي قشنگ دنيا فرشته هاي كوچولوي زندگي مامان و باباها
يه سلام ويژه هم به گلپسر دردونه خودم  گرمي بخش زندگي من و بابا محسن

روز كودك مبارك



گلپسرم قند عسلم روزت مبارك
 
لینک نوشته
چهارشنبه هفدهم مهر 1387 -- مامانی 

عيد فطر مبارك
 

سلام به همه دوستاي مهربونمون

عيد همگي مبارك

طاعاتتون قبول

خوبيد ؟ اميدوارم كه همگي خوب و سرحال باشيد نكنه بگيد ماماني تنبل شده ها نه  ماماني بينوا اينقدر اين مدته سرش شلوغ بوده كه حتي توي خواب هم به فكر مديريت يكپارچه ، عدم انطباق ، خطي مشي و خيلي عذر ميخوام هزار ...ديگه بايد باشه ، اينهم يه صيغه جديد .خلاصه اصلا بگذريم بريم سراغ خودمون و گلپسر .

روز عيد خيلي زود واسه شركت در نماز عيد  از خواب بيدار شديم البته تصميم داشتم گلپسرم را هم با خودم ميبردم كه گلپسري تا ساعت 10 خواب بود و بيدار نشد   ظهر هم كه خونه مامان جون( مامان خودم) دعوت بوديم و بعد از ظهر هم كه خونه باباجون (باباي بابايي ) رفتيم و همينطور به پروين جون سرزدين كه ان شالله هفته آينده ني ني كوچولوشون پرنيان خانم به دنيا مياد .

اينكه با چه زحمتي گلپسري را از منزل بابا جون اينها برديم بماند آخه جديدا با يك مشكل جديد روبرو شديم و اونهم اينكه گلپسري هرجا كه ميره بخصوص اگر همبازی كوچولو هم داشته باشه ديگه حاضر نميشه برگرديم .

بعد هم به اتفاق مامان جون خاله محبوبه و داداش رفتيم خرمشهر كه جاتون خيلي خالي اول رفتيم زير پل و باوجود اونهمه توصيه مامان جون جگر خورديم البته جاي نگراني نبود جگرها حسابي پاستوريزه و هموژنيزه بودند

 يه حوض آب هم اونجا بود كه گل پسري را حسابي مشغول كرده بود .

روز 5 شنبه را هم رفتيم پارك معلم البته قبل از اون رفتيم آجي پرديس دختر عمه ساراجون را هم با خودمون آورديم تا واسه پيك نيك روز جمعه با ما همرا باشه.

و روز جمعه هم با برنامه ريزي قبلي گل پسر را تو خواب ناز بغل كردم را افتادیم به سمت مالاقا  خلاصه ۱۵ دقيقه اي بیشتر نبود كه گل پسري بيدار شده. شاد و قبراق و سرحال خلاصه گل از گلش شكفته بود .

جاي همگي خيلي خيلي خالي حسابي خوش گذشت با گل پسرم به آب زديم و تاكنار آبشار رفتيم

یکبار هم دمپایی بابا محسن را آب برد که گل پسری کلی گریه کرد  و درنهایت با گرفتن دمپایی از آب قائله ختم بخیر شد .

از همه تماشایی تر توپ بازی پسرم که اجبارا بابا محسن را به صخره نوردی واداشته بود

یه عالمه فیلم و عکس خوشکل هم داریم که متاسفانه هنوز موفق به کپی در وب نشدم .



 
لینک نوشته
شنبه سیزدهم مهر 1387 -- مامانی 

گل پسر نگو بلا بگو
سلام به همگی دوستان مهربونمون

پنج شنبه هفته گذشته بالاخره ما هم خاله محبوبه و داداش محمد را پاگشا کردیم البته  به دلیل اینکه در زمان آشپزی گل پسر به عنوان یک عضو جدا نشدنی دائما به من چسبیده و یک ریز میگه مامانی اییا (بیا) مطمئن بودم که در خانه نمی تونم پذیرایی شایسته ای داشته باشم این شد که رستوران دعوتشون کردیم . پسرکم هم مثل آقا ها نشسته بود اما به محض اینکه غدا ها سرو شده از صندلی پایئن آمد و به تمام میز ها سرکشی کرد که ببینه بقیه دارند چی میخورند و نکنه سر میز ما چیزی کمتر از بقیه باشه خلاصه اینکه چه زحمتتون بدم نه به اون اولش که اینقدر آروم نشسته بود و نه به آخرش که پاک آبروی ما رو برده بود و من و بابایی دائم باهاش درگیر بودیم .

روز جمعه هم تولدم بود و کلی خوش گذشت جا داره از تمامی عزیزانی که منو شرمنده کردند حسابی تشکر کنم البته جالبه بدونید که همون روز یعنی ۸ شهریور تولد بابا جون ( بابای بابا محسن) هم بود و روز قبلش هم روز تولد مادر جون( مامان بابا محسن ) بود و البته ۱۵ شهریور هم تولد داداش محمد و ۲۷ شهریور هم تولد محبوبه جون هست خلاصه نمیدونید چه خبره این شهریور ماه .

شنبه هم یک عالمه پیراشکی درست کردیم و محبوبه و محمد جون را هم دعوت کردیم اگر چه پیراشکی درست کردن با اعمال شاقه بود در یک چشم به هم زدن که از گل پسر غافل شدم دیدیم از تکیه گاه مبل بالا رفته و خدا به ما رحم کرد که نیفتاده بود و همچنین تمامی لباسهایی را که شسته بودم از روی رخت آویز به روی زمین ریخته بود اما پیراشکی ها خیلی خوب از آب در آمده بود جای همگی خالی .

این روز ها گل پسر خیلی بی اشتهاشده و  غذا نمیخوره و این قضیه حسابی اذیتم میکنه و هر روز باید  هزاران ترفند بکار ببرم تا گل پسرم غذا را بخوره . یکروز کچاب بریزم روی غذا و یکروز با موسیقی ، يكروز توي تاب بشينه و يكروز سوار سه چرخه غذا ميخوره ... به همين دليل يكشنبه به پزشك مراجعه كرديم اول كه دكتر عباسي زير بار نمي رفت دارويي واسه گلپسر بنويسه اما وقتي اصرار و پافشاري ماماني را ديد به نوشتن تونيك مينادكس اكتفا كرد

 

 
لینک نوشته
دوشنبه یازدهم شهریور 1387 -- مامانی 

علی و قصه های شبانه
سلام به همه مهربونای دنیا

نمیدونید چقدر از کمبود خواب رنج میبرم واقعا که راست گفتن بهشت زیر پای مادران هست  من مطمئن هستم که اگر خود بهشت را نه وعده اونو به بابا ها بدند باز هم حاضر نیستند ماد باشند

باورتون میشه من امروز صبح ۵ دقیقه  نشسته خوابم برده بود

برنامه روزانه ما : مامانی صبح ساعت  ۶:۳۰ بیدار میشه وساعت ۷:۱۰ دقیقه پس از تحویل و تحول علی به مامان جون به سمت اداره حرکت میکنه  تا ساعت ۴ بعد از ظهر که از اداره برمیگرده درب خانه را که باز میکنه با ۲ تا چشم گرد که از شیطنت برق میزنه روبرو میشه بعلللللللللللللللللللللله گل پسری تازه از خواب بیدار شده شاد و شنگول و منتظره تا مامانی بیاد . خلاصه چه زحمتتون بدم گل پسرم دیگه بیداره تا ساعت ۱ تیمه شبب حالا تصور کنید مامانی داره بیهوش میشه .

مامانی : علی جان بیا بخواب مامان

علی : نننننننننننننننننننننننننننننننه

علی : مامانی آب

گل پسر : مامانی ام

گل پسر : مامانی (ببخشیدا) جیش

...

و در مرحله آ خر هم مامانی واسه گل پسرش و با همکاری گل پسری قصه میگه :

مامانی : یکی بو د یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود . یک روزی از روزهای قشنگ خدا پسری اومد به دنیا . اسم پسر را چی گذاشتند ؟

گل پسر :عیی (علی )

مامانی : بله علی گذاشتند علی خیلی پسر خوبی بود . خیلی پسر مهربونی بود مامانش دوستش داشت

گل پسر : بابا بابا

مامانی : باباش دوستش داشت

گل پسر : آباجی  آباجی

مامانی : آباجی دوستش داشت 

گل پسر : ماماجی ( مامان جون )

خلاصه چه زحمتتون بدم از عمه و داداشی  بگیر تا تمام ایل و تبار اسم میاره که البته مطمئن بشه همه دوستش دارند تا بالاخره خوابش ببره .

حالا تصور کنید گل پسرم ساعت چند میخوابه ؟

 

 
لینک نوشته
سه شنبه پنجم شهریور 1387 -- مامانی 

دلمون واسه دوستامون تنگ شده
 

هزار هزارتا سلام به همه دوست جونامون

حالتون چطوره خوبيد

دلمون به اندازه تمام گلهاي روي زمين ، ستاره هاي آسمون ، ماهي هاي دريا و... براتون تنگ شده

 

اين مدتي كه نبوديم  يه مدتش رو بگذاريد به حساب قطعي اينترنت ، كمي هم شلوغي كار بقيه هم همگي به حساب مراسم عروسي يكي يكدونه خواهر نازنينم محبوبه جون از جهاز بَرون تا عروسي و تداركات جشن تا پاگشا و دعوتي ها گذشت خلاصه تازه بعد از اون دلتنگي هاي گل پسرم واسه خاله جونش كه اونو آباجي صدا ميكنه .

خلاصه همه و همه و همه را بايد سر فرصت واستون بنويسم الان بيشتر از هر چيز بي تاب و بي قرار سر زدن به دوستاي خوبم هستم  اوستاجون و مامان بانوي مهربون  آرش گلي و مامان آرزوي گل  نويد جون و مامان شهين عزيز  دختر ايروني گل باسليقمون  خاله خانم عزيز با يك دنيا غذاهاي خوشمزه  رادين جون و ماماني گلش و خلاصه همه اونهايي كه توي اين مدت دلمون واسشون يه ريزه شده بود
 
لینک نوشته
یکشنبه سوم شهریور 1387 -- مامانی 

گل پسر و آب بازی
سلام به همگی دوست جونامون

یک هفته اینترنتمون قطع بود و حسابی دلمون واسه تمام دوستامون تنگ شده بود اصلا دلمون یه ریزه شده بود ما که خیلی دوستون داریم شما رو نمیدونیم

بالاخره تصمیم گرفتم ترس از رانندگی را کنار بگذارم و به اتفاق خاله محبوب جون به  آموزشگاه رفتیم و خلاصه اینکه یک هفته ای هست که حسابی تحت تعلیمیم

خلاصه واسه اینکه یک جور احساس گناه میکردم که زمان کمتری با گل پسرم تمام سعیم را بر این گذاشتم که زمانی که تو خونه هستم بیشتر به گل پسری رسیدگی کنم

این شد که علاوه بر اینکه هر بعد از ظهر گل پسری رو میبرم پیاده روی آب بازی در حمام را هم به برنامه هامون اضافه کردیم

شاید باورتون نشه اون گل پسری که هروقت میبردمش حمام تا محیط ۱۰۰ متری خونمون صدای جیغ هاشو میشنیدند حالا هر روز به زور دست منو میگیره و بااصرار میخواد روزی ده بار حمام کنه

جمعه گذشته عقد کنون عمه مهسا جون بود جای همگی خیلی خیلی خالی جشن بسیار باشکوه و عالی برگزار شد و نمیدونید که گل پسر ما چه مجلس گرم کنی شده بود کلی فیلمهای خوشکل خوشکل ازش گرفتیم اما حیف که نميدو نم چطوری باید فیلمها رو به وبلاگش منتقل کنم خلاصه اینکه حسابی نیازمند یاری سبزتون هستیم

چهارشنبه وقت مشاوره با دکتر فلاح گرفتم و قراره که ساعت ۹ به خونه برگردم و علی را هم با خودم ببرم آخه ما با  گل پسر  یک مشکلی داریم که از تمام مامان های گل که احیانا با وروجکهاشون این مشکل را داشتند و راهکاری واسه حلش به ذهنشون میرسه میخوایم که ما را از راهنمایی هاشون بی بهره نگذارند .

مشکل ما با گل پسر اینه که خیلی گاز میگیره  باورتون نمی شه اما واسه عقد کنون مهسا جون واقعا مونده بودم که چه لباس بپوشم که کبودی های جای دندونها ی این گل پسر مشخص نباشه . مثلا داریم بازی میکنیم یکباره میببینی گل پسر احساساتی مامان بعد از شونصد تا ماچ و بوسه آنچنان گازی ازت میگیره که ...

تاحالاهزاران راهکار مثلا اینکه وقتی گاز میگیره دست خودش را به طرف دهانش ببر م یا اینکه اسباب بازی  های دلخواهش را برای مدتی ازش بگیرم و ... بکار گرفتم اما هیچکدام جواب نداده . ای بابا یکی یه فکری به حال ما بکنه امنیت جانی ما به خطر افتاده از دست گازهای گل پسری

 گل قشنگم امروز دقيقا يكسال و ۸ ماه و ۲ روز از لحظه زيباي تولدت ميگذره  يكسري از كلماتي را كه در اين سن بكار ميبري مينويسم تا در آينده از مرور و ياداوري اونها گل لبخند روي لبهاي قشنگت شكوفا بشه گلم

حمام رفتن : بليم آب

افتاد: اتاد

توپ : پوپ

خروس و اردك و تمام اسباب بازي هاي پرنده : گوگا

ماشين : آن

گل پسرم توي اين سن صداهاي حيوانات و بخوبي ميشناسه و تقليد ميكنه

ديروز كه به اتفاق گل پسري رفته بوديم قدم بزنيم واسش يه پازل چوبي خريديم و از زماني كه برگشتيم بابا محسن جون مشغول آموزش به علي شد بيچاره گل پسرم چه معلمي نسيبش شده بود هر قطعه اي كه درست و بجا نصب ميشد گل پسري از طرف بابا يي و من و خودش مورد تشويق قرار ميگرفت و هر قطعه اي كه اشتباه جا ميزد از طرف بابا محسن با انتقاد رو برو ميشد 

 حالا باز جاي شكرش باقيه بابا محسن معلم نشده وگرنه واي به حال شاگردهاي بينواش

 علي در حال بازي با پازل

ماماني

بابايي بعد از هر اشتباه گل پسر 

گل پسري

 

 

 

 
لینک نوشته
سه شنبه هجدهم تیر 1387 -- مامانی 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آخرین مطالب
ازدواج عمه مهسا +شب یلدا
گل پسر نازنین مامانی
تولدت مبارك
گل پسر در اصفهان
روز كودك مبارك
عيد فطر مبارك
گل پسر نگو بلا بگو
علی و قصه های شبانه
دلمون واسه دوستامون تنگ شده
گل پسر و آب بازی

آرشیو وبلاگ
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386

پیوندها
اوستا جون
مطبخ خاله جون
نويد جون
دختر ايروني جون (دوست باسليقه)
آرش جون
الهه جونم
قالب وبلاگ
ليست وبلاگ ها
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS