سلام به همگي دوستان گلمون
ميدونم كه خيلي دير به دير واست مينويسم گل قشنگم اما كاش ميدونستي كه ماماني چقدر خسته است و سرش شلوغه 
گلپسري خيلي خيلي بهم وابسته شده .
وروجك حتي ميدونه كه چطور بايد احساساتم رو بر انگيزه
وقتي ساعت 11 زنگ ميزنم خونه كه ببينم بيدار شده يا نه و از احوالش جويا بشم گوشي رو ميگيره خيلي قشنگ سلام ميكنه و بعد كه ميپرسم خب چه خبر گلم تازه ميگه من از خواب بيدار شدم گريه كردم ( در حاليكه اداي گريه خودش را هم اجرا ميكنه ) بعد هم گفتم مامانم رو ميخوام ، مامانم رو ميخوام و... شايد بيش از 7 تا 8 با اين حرف را تكرار ميكنه
.
عزيز دل مامان كاش ميدونستي كه ماماني هم چقدر دلش تو را ميخواد
. يا اينكه بين مكالمه تلفني دائم از من ميپرسه ماماني كجا رفتي منو تنها گذاشتي .
چقدر دلم واسه گلم ميسوزه كه اينجور از الان داره با واژه تنهايي آشنا ميشه .
با پزشك مشاور مشكل را در ميان گذاشتم و اون با شناختي كه از گلم داشت به من اطمينان داد كه مشكلي نيست و يكسري راهنمايي هايي كرد كه بكار بستنشون تا الان به لطف خدا ثمر بخش بوده .
امسال ميخواستم گلپسري را از اول مهر مهد بگذارم اما پس از مشاوره و بررسي شرايط به اين نتيجه رسيديم كه اين موضوع را موكول كنيم به زماني كه من در مرخصي زايمان بسر ميبرم و از روزي 2 ساعت بصورت تفريحي باشه تا گلپسري بتونه با محيط خودشو وفق بده .
هفته گذشته جشن تولد محمد رضا پسر همسايه بود كه گلپسري هم دعوت شده بودو البته يك نمايش كودكانه به نام بهترين چيز دنيا كه من هم بليط تهيه كردم تا گلپسري را براي تماشا ببرم تصميم گرفتيم كه نمايش را سانس دوم ببينيم تا گلپسري به جشن تولد هم برسه ،اول من رفتم بازار و يه ماشين واسه محمد رضا خريدم به خونه برگشتم و ماشين را كادو كرديم اما گلپسري همين كه ماشين را ديد و متوجه شد كه اين كادو قراره واسه محمدرضا باشه دندون طمعش تيز شد
و با هزار ناز و كرشمه پيش من اومد و گفت ماماني من تولد نميرم البته وقتي كه ديد من جواب دادم باشه ماماني ميريم دم در خونه محمد رضا هديه اش را ميديم و تولدش را تبريك ميگيم بعد هم با هم ميريم نمايش ديد كه نه از اون خبرا نيست سريع نظرش را عوض كرد كه خوب اول بريم تولد بعد ميريم نمايش
نشون به اين نشون كه بعد از 20 دقيقه اول كه كمي خجالت داشت و با و كنار من بود اونقد تولد بهش خوش گذشت و مشغولش كرد كه با التماس ميخواست كه ماماني نمايش نريم من ميخوام اينجا باشم و كلي با بچه ها رقصيد و وقتي برگشتيم خونه از خستگي خيلي زود خوابيد
به لطف خدا با آجي كوچولوش كماكان خيلي خوب ميونه داره و سخت بيتاب حضورشه 
با شرايطي كه دارم امسال 3 يا چهار روز بعد از تولد سه سالگي علي بايد بيمارستان واسه تولد گل دخترم بستري بشم خيلي نگرانم چون سونوگرافي ۳۲ هفتگي وزن گل دخترم را يك كيلو و ۹۰۰ گرم نشون داده تصورش را بكنيد چقدر كوچولوهه
.
راستي يادم رفت بگم گلپسري به كارتون تام و جري خيلي خيلي علاقه منده و يكي از بازيهاي جديديش هم اينه كه ميگه من جريم و بلا نسبت شما من يا باباش هم خوب معلومه ديگه تام شديم
و ميگه شما بايد دنبال من بدويد حالا خودتون تصور كنيد يه تام با شكمي گرد و قلنبه كه من باشم چطوري بايد جري رو بگيره
.
چند روز پيش واسه خريد بازار رفته بوديم كه يه ماشين در حاليكه عقب عقب ميومد به ماشين ما خورد و باقي قضايا ، فردا به منزل باباجون رفتيم ( باباي بابا محسن ) و پسركم شروع كرد به تعريف ماجرا
علي : ماشين آقاهه اينجوري اينجوري اومد ( در حاليكه خودش هم عقب عقب تاره حركت ميكنه ) خورد به ماشين بابايي داغون شد .
بابجون : خوب بابايي تو چكار كردي با آقاهه دعوا كردي
علي : نه
بابا جون : اخه چرا
علي : آقاهه سيبيل داشت من كه سيبيل نداشتم
.خلاصه اينكه علاقه پسرم به سيبيل كماكان سر جاشه 
خوشبخت و سعادتمند باشيد . تابعد 