تبليغاتX
یادداشتهای مامانی و گل پسر
لیست وبلاگ های فارسی پرشین وبلاگ
یادداشتهای مامانی و گل پسر
ماماني خانه نشين
سلام به همگي دوستان خوبم

بالاخره ماماني هم حسابي توي شيب تند دوره بارداري افتاده و با اميد به خدا از فردا مرخصي زايمان شروع ميشه و پيش وروجكهام هستم تا ابتداي ارديبهشت سال آينده .

تقريبا كار عقب مانده ندارم خريد هاي آيدا كوچولو كامل شده و تخت علي هم كه طي 10 روز آينده بدستمون ميرسه خوشبختانه روتختي هم دقيقا مدل و مارك كاتالوگ تختش پيدا كرديم و تنها مونده چيدمان اتاق جديد بچه ها 

جديدا پسركم با شايان پسر همسايه خيلي در دقابته مثلا ميوه خوردن ، ماماني  از يخچال ميوه مياره و جلوي گل پسري ميگذاره

علي : ماماني من سيرم

ماماني بعد از 10 دقيقه ميوه رو دست گرفته و با شور وشوق : واي علي بيا ببين مامان جون شايان چي واست فرستاده و گلپسري موز را از دست ماماني ميگيره و با اشتهاي تموم ميخوره .

ترفند جديد واسه جمع و جور شده اسباب بازي هاي علي از وسط اتاق

بابا محسن : علي اگر يكبار ديگه ببينم اسباب بازي هات وسط اتاق ريخته جمعشون ميكنم و ميدمشون به شايان

گلپسري به محض اينكه صداي ماشين را ميشنوه و متوجه ميشه بابايي از اداره برگشته به سرعت برق در حاليكه داد ميزنه بابايي اومد اسباب بازي هاش را جمع ميكنه .

فعلا



 
لینک نوشته
شنبه بیست و پنجم مهر 1388 -- مامانی 

دلتنگي هاي گلپسري

سلام به همگي دوستان گلمون

ميدونم كه خيلي دير به دير واست مينويسم گل قشنگم اما كاش ميدونستي كه ماماني چقدر خسته است و سرش شلوغه

گلپسري خيلي خيلي بهم وابسته شده .

وروجك حتي ميدونه كه چطور بايد احساساتم رو بر انگيزه وقتي ساعت 11 زنگ ميزنم خونه كه ببينم بيدار شده يا نه و از احوالش جويا بشم گوشي رو ميگيره خيلي قشنگ سلام ميكنه و بعد كه ميپرسم خب چه خبر گلم تازه ميگه من از خواب بيدار شدم گريه كردم ( در حاليكه اداي گريه خودش را هم اجرا ميكنه ) بعد هم گفتم مامانم رو ميخوام ، مامانم رو ميخوام و... شايد بيش از 7 تا 8 با اين حرف را تكرار ميكنه .

عزيز دل مامان كاش ميدونستي كه ماماني هم چقدر دلش تو را ميخواد . يا اينكه بين مكالمه تلفني دائم از من ميپرسه ماماني كجا رفتي منو تنها گذاشتي .

چقدر دلم واسه گلم ميسوزه كه اينجور از الان داره با واژه تنهايي آشنا ميشه .

با پزشك مشاور مشكل را در ميان گذاشتم و اون با شناختي كه از گلم داشت به من اطمينان داد كه مشكلي نيست و يكسري راهنمايي هايي كرد كه بكار بستنشون تا الان به لطف خدا ثمر بخش بوده .

امسال ميخواستم گلپسري را از اول مهر مهد بگذارم اما پس از مشاوره و بررسي شرايط به اين نتيجه رسيديم كه اين موضوع را موكول كنيم به زماني كه من در مرخصي زايمان بسر ميبرم و از روزي 2 ساعت بصورت تفريحي باشه تا گلپسري بتونه با محيط خودشو وفق بده .

هفته گذشته جشن تولد محمد رضا پسر همسايه بود كه گلپسري هم دعوت شده بودو البته يك نمايش كودكانه به نام بهترين چيز دنيا كه من هم بليط تهيه كردم تا گلپسري را براي تماشا ببرم تصميم گرفتيم كه نمايش را سانس دوم ببينيم تا گلپسري به جشن تولد هم برسه  ،اول من رفتم بازار و يه ماشين واسه محمد رضا خريدم به خونه برگشتم و ماشين را كادو كرديم اما گلپسري همين كه ماشين را ديد و متوجه شد كه اين كادو قراره واسه محمدرضا باشه دندون طمعش تيز شدو  با هزار ناز و كرشمه پيش من اومد و گفت ماماني من تولد نميرم البته وقتي كه ديد من جواب دادم باشه ماماني ميريم دم در خونه محمد رضا هديه اش را ميديم و تولدش را تبريك ميگيم بعد هم با هم ميريم نمايش ديد كه نه از اون خبرا نيست سريع نظرش را عوض كرد كه خوب اول بريم تولد بعد ميريم نمايش  نشون به اين نشون كه بعد از 20 دقيقه اول كه كمي خجالت داشت و با و كنار من بود اونقد تولد بهش خوش گذشت و مشغولش كرد كه با التماس ميخواست كه ماماني نمايش نريم من ميخوام اينجا باشم و كلي با بچه ها رقصيد و وقتي برگشتيم خونه از خستگي خيلي زود خوابيد

به لطف خدا با آجي كوچولوش كماكان خيلي خوب ميونه داره و سخت بيتاب حضورشه

با شرايطي كه دارم امسال 3 يا چهار روز بعد از تولد سه سالگي علي بايد بيمارستان واسه تولد گل دخترم بستري بشم خيلي نگرانم چون سونوگرافي ۳۲ هفتگي وزن گل دخترم را يك كيلو و ۹۰۰ گرم نشون داده تصورش را بكنيد چقدر كوچولوهه .

راستي يادم رفت بگم گلپسري به كارتون تام و جري خيلي خيلي علاقه منده و يكي از بازيهاي جديديش هم اينه كه ميگه من جريم و بلا نسبت شما من يا باباش هم خوب معلومه ديگه تام شديم و ميگه شما بايد دنبال من بدويد حالا خودتون تصور كنيد يه تام با شكمي گرد و قلنبه كه من باشم چطوري بايد جري رو بگيره .

چند روز پيش واسه خريد بازار رفته بوديم كه يه ماشين در حاليكه عقب عقب ميومد به ماشين ما خورد و باقي قضايا ، فردا به منزل باباجون رفتيم ( باباي بابا محسن ) و پسركم شروع كرد به تعريف ماجرا

علي : ماشين آقاهه اينجوري اينجوري اومد ( در حاليكه خودش هم عقب عقب تاره حركت ميكنه ) خورد به ماشين بابايي داغون شد .

بابجون : خوب بابايي تو چكار كردي با آقاهه دعوا كردي

علي : نه

بابا جون : اخه چرا

علي : آقاهه سيبيل داشت من كه سيبيل نداشتم .خلاصه اينكه علاقه پسرم به سيبيل كماكان سر جاشه

خوشبخت و سعادتمند باشيد . تابعد



 
لینک نوشته
یکشنبه دوازدهم مهر 1388 -- مامانی 

مسافر كوچولو
سلام به همگي دوستاي خوبم

بالاخره بعد از مدتها تونستم يه چيزي بنويسم البته فقط 20 دقيقه فرصت دارم .

اين مدتي كه بلاگفا با ما سر ناسازگاري داشت ما هم دست به دامن پرشين بلاگ شديم و بالاخره دقيقا با همين عنوان  يه بلاگ جديد واسه گلپسري درست كرديم كه اگر دوست داشتيد براي اطلاع از ما به اونجا هم سر بزنيد .

خلاصه اينكه حالا  مدتيه بلاگفا تقريبا دو هفته يكبار برامون عرض اندام ميكنه و من هم فرصت رامغتنم شمردم .

اينروزها منتظر حضور يه مهمون كوچولو هم هستيم كه از همه بي تاب تر واسه حضورش گلپسرمه

گلپسري يه آجي آيدا ميگه و صدتا از زبونش ميريزه بيرون و خلاصه به لطف خدا تا الان كه ميونه خيلي خوبي با هم دارند و اميدوارم بعد از تولدش هم اين جريان صلح و صفا ادامه داشته باشه .

تقريبا خريدهاي گل دخترم كامل شده و البته تخت و يكسري وسايل ديگر از مالكيت گلپسري خارج شده و به تملك آجي آيدا در آمده كه البته گلپسري كه مامان قربونش بره خيلي ماهه مثل يه مرد قضيه را پذيرفت و حتي وقتي توي اتاقش بازي ميكنه و توپش توي تختخواب سابقش ميفته مياد ميگه :

علي : آيدا اجازه ميدي از توي تخت توپم رو بردارم .

ماماني به جاي آيدا: علي آجي ميگه آره داداشي خوبم اجازه ميدم .

البته صحبت كردن با آيداي هنوز به دنيا نيامده يك سري تبعاتي هم واسه من بيچاره داره و اون هم اينكه يكسري بايد به جاي خودم با گلپسري كه اينروزها ماشالله خيلي هم پرحرف شده حرف بزنم و يكسري هم به جاي آيدا

بعد از خريدهم  لباس هاي آيدا و علي را يكي در ميان گذاشتم و به مامانم و بقيه نشون دادم تا يه موقع گلپسري دلتتنگ نشه

گلپسرم هر روز ازم ميپرسه ماماني پس آجي كي به دنيا مياد ؟

ماماني : پسرم وقتي كه خوب بزرگ شد و مثل شما  قوي شد مياد

علي ( هر روز بعد از صرف غذا در حاليكه شكمش را كاملا به جلو داده ) : ماماني ببين من چقدر قوي شدم

و بعد در ادامه هر خوردني كه دم دستش مياد به زور به من بيچاره هم ميخورونه و ميگه بخور آجي آيدا زود بزرگ بشه بياد پيشم

واي دير شد فعلا


 
لینک نوشته
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 -- مامانی 

ازدواج عمه مهسا +شب یلدا
سلام به دوستاي گلمون

هفته گذشته را كامل مشغول مراسمات ازدواج عمه مهسا و دايي امير بوديم و خوب اين بهترين فرصت بود براي گلپسري كه تا ميتونه آتيش بسوزونه و كسي هم فرصت دخالت در امورات آقا را پيدا نكند    بخصوص اينكه بابا محسن هم از روز دوشنبه ماموريت رفتند و پنج شنبه برگشتندو اين موضوع موجب شد كه متاسفانه در جشن  عروسي عمه مهسا هم حضور نداشته باشند 

به دنبال برگشت بابايي من هم جمعه براي حضور در جلسه اي به تهران رفتم و گلپسر را به دست مامانم يا بقول علي مامان دون (جون) سپردم و اين شد كه شنبه شب وقتي به آبادان رسيدم با شكايات واصله از اين طرف و اون طرف متوجه شدم وروجكم حسابي دلتنگي كرده و  دمار از روزگار كليه دست اندر كاران در امر نگهداري از گلپسر در آورده

شب يلدا

روز شنبه ساعت ۶ بعد از ظهر به اتفاق بابا محسن مستقيم از فرودگاه به بازار رفتيم هندوانه و انار و آجيل خريديم و به منزل رفتيم مامان و  محبوبه جون و داداش محمد را هم دعوت كرديم .

بلافاصله بعد از رسيدن به خانه سفره شب يلداي رنگيني به كمك بابا محسن چيديم .

خلاصه اينكه مامان با يك ظرف آش رشته ، و محبوب جون هم با آلوجنگلي و آلبالو و قيسي و... ساعت ۸.۵ به منزل ما  آمدند و جاي همگي دوستان گلمون خالي شب خيلي خوبي بود .

گلپسري شب يلدا تازه براي اولين بار لواشك خورد كه خيلي هم به دهنش مزه كرده بود و و دائما بهانه لواشك را ميگرفت .

ميوه مود علاقه گلپسرم باباگال ( پرتقال)

این پست مربوط به شب یلدابود که تازه قطعی شده

 

 
لینک نوشته
دوشنبه دوم دی 1387 -- مامانی 

گل پسر نازنین مامانی
سلام به تموم مهربونهای

بعد از حدودا دو هفته شلوغ تقریبا میشه گفت سرم خلوت شده

 حدودا ۲ هفته ای بود که  گل پسری خیلی سحر خیز شده بود نمیدونید صبحها برای رفتن به سر کار با چه مکافاتی روبرو بودم ... چه حکایتی داره سر کار فتن ما . اما به لطف خدا امروز حسابی خواب بود  حتی جرات نداشتم ببوسمش که مبادا بیدار بشه و باز قصه تکرار بشه .

دلم واسه گلم خیلی میسوزه .نمی دونید وقتی از سرکار برمیگردم چطور به طرفم میدوه یکباره دلم میریزه که مبادا زمین بخوره و مقتی خودش را توی بغلم جا میده و از ذوق فراوان با اون لبهای کوچولو و غنچه اش تند تند صورتم را بوسه باران میکنه .... خدای من تو چقدر مهربونی که تمام دنیا رو توی بغل من جا دادی   و چقدر دلم میگیره وقتی که احساس میکنم گلم دلتنگمه وقتی میبینم دور ماندن از مامانم واسه خودم حتی یکروز هم غیر قابل تحمله دلم میگیره که باید از ۷صبح تا ۴ بعد از ظهر از نازنین دردونه ام دور باشم

روز شنبه جای همگی خالی لبو درست کردم و به اتفاق محمد و محبوبه جون و مامان جون و فاطمه رفتیم فضای سبز نرسیده به فلکه فرودگاه  خیلی خوش گذشت

امان از دست گلپسری نه به اون پدر که اصلا هیچ میونه ای با حبوبات نداره و نه به این پسر که عاشق حبوباته و به قول خودش دائما  ( بی بی یا ) میخواد . هر غذایی که درست میکنم باید به حر حال نوعی بی بی یا درش بکار رفته باشه

کلمات جدید پسرم :

قند : گند

قاشق : گلگل

بادبادک : بادبادی

یه نکته جالب چند روز پیش  وقتی با علی بازی میکردم مجموعه حیوانات اهلی را اورده بودم  اسم حیوان و صداش را از علی میپرسیدم

مامانی : علی این چیه ؟

علی : پیشی

مامانی : پیشی چی میگه ؟

علی : میو میوووووووووووووو 

مامانی : علی این چیه ؟

علی : ار

مامانی : ار نه مامان خر . ار صداشه بگو خر

علی : ار

مامانی از ته گلو : علی بگو خخخخخخخخخخخخخخخخ

علی : خخخخخخخخخخخخخخخخخخ

مامانی:  حالا بگو خر

علی : ار

مامانی :....

اینهم یه گلپسر ژولی پولی من

اینهم گلپسر ژولی پولی نق نقو ( وای خدای من چه شود )

دیروز بابا محسن  گل پسر را بخاطر کشیدن و به زمین انداختن  لباسها خیس از روی رخت آویز تنبیه کرد

پسرکم میخواست خوابیده گریه کنه که سرش به زمین خورد و من که تا حالا همیشه اینجور مواقع با بابای هماهنگ بودم نا خوداگاه به سمتش رفتم و بغلش کردم نمی دونید چقدر خودش را واسم لوس کرد و البته  چشمتان روز بد نبیند که گلپسری تا یکساعت بعد با دهانی کاملا باز فریاد میکشید تا توجه  بابا محسن را هم به خود جلب کند و البته در کمال ناشیگری به محض اینکه بابا محسن گلپسرم را بغل کرد به بابای میگه :

بابا علی آن به به  ( ترجمه : یعنی بابایی علی را با ماشین ببر بیرون و براش بستنی بخر ) میبینید گلپسرم چقدر مختصر و مفید صحبت میکنه  

 

 

 
لینک نوشته
دوشنبه هجدهم آذر 1387 -- مامانی 

تولدت مبارك
سلام سلام صد تا سلام

واي يادش بخير انگار همين ديروز بود كه در حاليكه  از فرط درد توان باز كردن چشمهام را نداشتم در حاليكه سرما تمام وجودم را گرفته بود و حسابي كرخت شده بودم از محبوبه پرسيدم پسرم را ديدي ؟ سالمه ؟ خوشكله ؟

      تولد دو سالگي گلم هم به سلامتي برگزار شد     

مامان و بابا بهترينهاي دنيا را برات آرزو ميكنند علي گلم

تولدت مبارك عزيز دلم


جاي همه دوستاي گلمون خالي بود

جمعه صبح زود با کمک محمد و محبوبه جون و دوست گلم فاطمه دست بکار شدیم سالن را تزئین کردیم و ساندویچ ها را پیچیدیم .واقعا دستشون درد نکنه حسابی زحمت کشیدند

مهمانها شامل :

مامان جون ( مامان خودم )

مامان جون و بابا جون (مامان و بابای محسن )

آجی محبوب جون و داداش محمد

عمه ساراجون و دایی مهرداد و پردیس جون

عمو سعید و زن عمو فاطمه و نیوشا جون

عمه مهسا جون و دایی امیر

و محمد مهدی نازنین دوست گلپسرم

و همگی خیلی خیلی زحمت کشیدند که جا داره اینجا از همگی بخاطر حضورشون در تولد گلپسرم که گرمی بخش محفل ما بود و بخاطر هدیه های قشنگی که واسه گل ما آوردند یک دنیا تشکر کنم

محمد مهدی جون سر ساعت ۶ به منزل ما اومد و اولین مهمان پسرم بود که البته بخاطر اینکه یک برنامه از پیش تعیین شده هم داشتند تنها نیم ساعت حضور داشت .

نمی دونید طی این نیم ساعت چقدر به این دوتا کاکل زری ها خوش گذشت حسابی رقصیدند و بازی کردند وبطوریکه من به این فکر افتادم که ایکاش فاميلهاي ما اينقدر به فكر كنترل جمعيت نبودند اونوقت هر كدام حداقل با دو سه جين بچه به تولد گپسرم ميامدند و كلي گل پسر ما مسرور ميشد

  خلاصه طي مراسم تولد كلي پسركمون مجلس گرمي كرد و ما علاوه بر اينكه فهميديم پسركمون در زمينه هاي مجلس گرم كني و حركات موزون بسيار مستعد هست به يك نكته قابل توجه ديگر هم در زمينه بچه هاي اين دوره و زمانه پي برديم و آنهم اينكه ماشالله پچه هاي امروزي به اين سادگي كلاه سرشون نمي رود حالا اين كلاه از هر نوعش كه ميخواد باشه حتي كلاه تولد باور نمي كنيد خودتون ببينيد

 

و بالاخره نتيجه



اينهم يكسري از عكسهاي مسافرت به اصفهان

 

 

 گلپسري در ساحل زاينده رود

از تمامي دوستان گلي كه تولد گلپسر عزيزم را تبريك گفته بودند يك دنيا ممنون

 
لینک نوشته
دوشنبه چهارم آذر 1387 -- مامانی 

گل پسر در اصفهان
سلام به تمام دوستهاي گل نازنينمون

خوب بالاخره ما هم برگشتيم حسابي هم شرمنده دوستاي گلي هستيم كه بهشون سر نزديم

نمي دونم واسه چي هر سال ما فصلهاي پائيز و زمستان را براي مسافرت به اصفهان انتخاب ميكنيم و من و بابامحسن هم سرماخوردگي را با خودمون سوغات مياريم  اما به نظرم اصفهان يكي از قشنگترين شهرهاي خداست به هر گوشه اي كه نگاه ميكني زيبايي و عظمت چشمات رو خيره ميكنه .

خلاصه روز پنجشنبه اول صبح به اتفاق مامان جون و محمد و محبوبه جون به سمت اصفهان راه افتاديم و در مسير رفت از شوش آرامگاه حضرت دانيال بازديد و زيارت كرديم جالب بود گل پسرم حاضر نبود از ورودي خانمها وارد حرم بشه خب ديگه پسركم مرد شده . در مسير رفت به محلي به نام تنگه فني رسيديم كه جاي همگي خالي پيشنهاد ميكنم اگر گذرتون اونطرفها خورد حتما غذاشو امتحان كنيد گل پسري از اونجايي كه ديگه مرد شده غذاشو هم خودش انتخاب كرد زرشك پلو با مرغ كه البته با وجودي كه من در مورد نحوه پخت و عطر غذاهايي كه با ماكيان پخته بشه خيلي سخت گيرم اما حقيقتا دست آشپزباشي  ( كه البته بعدا فهميديم آشپز باشي يه مكانيك بوده ) درد نكنه و يه سوپ جو خورديم كه ... واي دلم از گرسنگي ضعف رفت .

  مسير آبادان تا اصفهان را 24 ساعته رفتيم وهر جا هم ميرسيديم يه چيزي خريديم كه البته با تذكر بابا محسن مبني بر اينكه هر گونه خريد ديگر مستلزم اين هست كه خريدار بالاي باربند بنشينه خريدمون را موقتا تا اصفهان متوقف كرديم .

گل پسري تمام مسير رفت و برگشت به من چسبيده بود و خلاصه اينكه دل و قلوه اي به مامانش ميداد كه بيا و ببين .

با وجود اينكه همه معتقدند آب اصفهان سنگينه و آدم كم غذا ميشه اما خوشبختانه در مورد گل پسرم اينجور نبود و ماشالله خيلي خوش اشتها شده بود اما خوب خيلي خيلي غذر ميخوام گلاب به روتون اين موضوع تبعاتي هم در بر داشت كه باعث شده بود بازديد كنندگان شهر زيباي اصفهان سراغ جاهاي ديدني شهر را بگيرند و ما خيلي ببخشيدا سراغ سرويس بهداشتي جاهاي ديدني شهر را

چند روزي هم  منزل دايي رفتيم و حسابي به زحمتشون انداختيم و جا داره كه كلي از محبتشون تشكر كنيم .

ني ني نازنين آقا رضا و زهرا جون آقا محمد مهدي گل را هم ديدم كه كلي پسركم هم عاشقش شده بود و باهاش ميونه داشت طوري كه حتي طفلكي موقع خواب هم از دست محبت هاي گاه و بيگاه پسرك ما در امان نبود .

گلپسري  از نظر كلامي پيشرفت چشمگيري داشته و خيلي خوب منظورش را ميرسونه در حال حاظر تنها مشكلي كه باهاش دارم قضيه دلتنگي ها و نا آرامي اول صبح پيش از سر كار رفتنه كه خيلي ناراحتم ميكنه . بارها و بارها خودم را بخاطر روزانه 9 ساعت دور از خانه بودن و حضور در محل كار سرزنش ميكنم . امروز مجدد جهت حل اين مشكل از دكتر آزاد فلاح وقت گرفته ام.

 راستي تا يادم نرفته فردا تولد گل پسرمه  و از همینجا تمامی دوست جونامون را دعوت میکنیم . خداي من گل قشنگم داره وارد سومين سال از زندگيش ميشه نميدونم چطور بايد  بخاطر اينهمه زيبايي و نمكي كه به زندگي من دادي سپاسگذار باشم.

  

 
لینک نوشته
چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 -- مامانی 

روز كودك مبارك
سلام به همه گلهاي قشنگ دنيا فرشته هاي كوچولوي زندگي مامان و باباها
يه سلام ويژه هم به گلپسر دردونه خودم  گرمي بخش زندگي من و بابا محسن

روز كودك مبارك



گلپسرم قند عسلم روزت مبارك
 
لینک نوشته
چهارشنبه هفدهم مهر 1387 -- مامانی 

عيد فطر مبارك
 

سلام به همه دوستاي مهربونمون

عيد همگي مبارك

طاعاتتون قبول

خوبيد ؟ اميدوارم كه همگي خوب و سرحال باشيد نكنه بگيد ماماني تنبل شده ها نه  ماماني بينوا اينقدر اين مدته سرش شلوغ بوده كه حتي توي خواب هم به فكر مديريت يكپارچه ، عدم انطباق ، خطي مشي و خيلي عذر ميخوام هزار ...ديگه بايد باشه ، اينهم يه صيغه جديد .خلاصه اصلا بگذريم بريم سراغ خودمون و گلپسر .

روز عيد خيلي زود واسه شركت در نماز عيد  از خواب بيدار شديم البته تصميم داشتم گلپسرم را هم با خودم ميبردم كه گلپسري تا ساعت 10 خواب بود و بيدار نشد   ظهر هم كه خونه مامان جون( مامان خودم) دعوت بوديم و بعد از ظهر هم كه خونه باباجون (باباي بابايي ) رفتيم و همينطور به پروين جون سرزدين كه ان شالله هفته آينده ني ني كوچولوشون پرنيان خانم به دنيا مياد .

اينكه با چه زحمتي گلپسري را از منزل بابا جون اينها برديم بماند آخه جديدا با يك مشكل جديد روبرو شديم و اونهم اينكه گلپسري هرجا كه ميره بخصوص اگر همبازی كوچولو هم داشته باشه ديگه حاضر نميشه برگرديم .

بعد هم به اتفاق مامان جون خاله محبوبه و داداش رفتيم خرمشهر كه جاتون خيلي خالي اول رفتيم زير پل و باوجود اونهمه توصيه مامان جون جگر خورديم البته جاي نگراني نبود جگرها حسابي پاستوريزه و هموژنيزه بودند

 يه حوض آب هم اونجا بود كه گل پسري را حسابي مشغول كرده بود .

روز 5 شنبه را هم رفتيم پارك معلم البته قبل از اون رفتيم آجي پرديس دختر عمه ساراجون را هم با خودمون آورديم تا واسه پيك نيك روز جمعه با ما همرا باشه.

و روز جمعه هم با برنامه ريزي قبلي گل پسر را تو خواب ناز بغل كردم را افتادیم به سمت مالاقا  خلاصه ۱۵ دقيقه اي بیشتر نبود كه گل پسري بيدار شده. شاد و قبراق و سرحال خلاصه گل از گلش شكفته بود .

جاي همگي خيلي خيلي خالي حسابي خوش گذشت با گل پسرم به آب زديم و تاكنار آبشار رفتيم

یکبار هم دمپایی بابا محسن را آب برد که گل پسری کلی گریه کرد  و درنهایت با گرفتن دمپایی از آب قائله ختم بخیر شد .

از همه تماشایی تر توپ بازی پسرم که اجبارا بابا محسن را به صخره نوردی واداشته بود

یه عالمه فیلم و عکس خوشکل هم داریم که متاسفانه هنوز موفق به کپی در وب نشدم .



 
لینک نوشته
شنبه سیزدهم مهر 1387 -- مامانی 

گل پسر نگو بلا بگو
سلام به همگی دوستان مهربونمون

پنج شنبه هفته گذشته بالاخره ما هم خاله محبوبه و داداش محمد را پاگشا کردیم البته  به دلیل اینکه در زمان آشپزی گل پسر به عنوان یک عضو جدا نشدنی دائما به من چسبیده و یک ریز میگه مامانی اییا (بیا) مطمئن بودم که در خانه نمی تونم پذیرایی شایسته ای داشته باشم این شد که رستوران دعوتشون کردیم . پسرکم هم مثل آقا ها نشسته بود اما به محض اینکه غدا ها سرو شده از صندلی پایئن آمد و به تمام میز ها سرکشی کرد که ببینه بقیه دارند چی میخورند و نکنه سر میز ما چیزی کمتر از بقیه باشه خلاصه اینکه چه زحمتتون بدم نه به اون اولش که اینقدر آروم نشسته بود و نه به آخرش که پاک آبروی ما رو برده بود و من و بابایی دائم باهاش درگیر بودیم .

روز جمعه هم تولدم بود و کلی خوش گذشت جا داره از تمامی عزیزانی که منو شرمنده کردند حسابی تشکر کنم البته جالبه بدونید که همون روز یعنی ۸ شهریور تولد بابا جون ( بابای بابا محسن) هم بود و روز قبلش هم روز تولد مادر جون( مامان بابا محسن ) بود و البته ۱۵ شهریور هم تولد داداش محمد و ۲۷ شهریور هم تولد محبوبه جون هست خلاصه نمیدونید چه خبره این شهریور ماه .

شنبه هم یک عالمه پیراشکی درست کردیم و محبوبه و محمد جون را هم دعوت کردیم اگر چه پیراشکی درست کردن با اعمال شاقه بود در یک چشم به هم زدن که از گل پسر غافل شدم دیدیم از تکیه گاه مبل بالا رفته و خدا به ما رحم کرد که نیفتاده بود و همچنین تمامی لباسهایی را که شسته بودم از روی رخت آویز به روی زمین ریخته بود اما پیراشکی ها خیلی خوب از آب در آمده بود جای همگی خالی .

این روز ها گل پسر خیلی بی اشتهاشده و  غذا نمیخوره و این قضیه حسابی اذیتم میکنه و هر روز باید  هزاران ترفند بکار ببرم تا گل پسرم غذا را بخوره . یکروز کچاب بریزم روی غذا و یکروز با موسیقی ، يكروز توي تاب بشينه و يكروز سوار سه چرخه غذا ميخوره ... به همين دليل يكشنبه به پزشك مراجعه كرديم اول كه دكتر عباسي زير بار نمي رفت دارويي واسه گلپسر بنويسه اما وقتي اصرار و پافشاري ماماني را ديد به نوشتن تونيك مينادكس اكتفا كرد

 

 
لینک نوشته
دوشنبه یازدهم شهریور 1387 -- مامانی 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

آخرین مطالب
ماماني خانه نشين
دلتنگي هاي گلپسري
مسافر كوچولو
ازدواج عمه مهسا +شب یلدا
گل پسر نازنین مامانی
تولدت مبارك
گل پسر در اصفهان
روز كودك مبارك
عيد فطر مبارك
گل پسر نگو بلا بگو

آرشیو وبلاگ
مهر 1388
مرداد 1388
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386

پیوندها
اوستا جون
مطبخ خاله جون
نويد جون
دختر ايروني جون (دوست باسليقه)
آرش جون
الهه جونم
قالب وبلاگ
ليست وبلاگ ها
اخبار ايران
اخبار ICT
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
:: طراح قالب::


  RSS